May 11, 2010

سگ

سرش را روی شانه ام گذاشت و اشکش سرازیر شد. بی رحم تر از آن بودم که به این راحتی او را ببخشم. اصلا چرا باید ببخشم. هر کسی برود هر غلطی دلش می خواهد بکند، هر گهی می خواهد بخورد آنوقت بیاید گریه کند که من او را ببخشم! چرا همیشه من باید ببخشم! نه این بار نه، این بار نمی بخشم
گردنم از اشکش خیس شد. زیر چشمی نگاهش می کردم. دست های مردانه و پرمویش قند در دلم آب می کرد. بوی بدنش مرا حالی به حالی می کرد وصورت زبرش که به پوستم می خورد ته دلم آشوب می شد. نمی توانستم نگاهش کنم. نه، این بار امکان نداشت که او را ببخشم
از من پرسید که چرا ساکتم، چرا حرف نمیزنم، چرا هیچ عکس العملی نشان نمیدهم. من چیزی نگفتم و فقط نگاه کردم. باورم نمی شد که او گریه کند و باورم نمی شد که "من" او را به گریه بیاندازم. کمی دلم گرفت اما ته دلم حس خوبی داشتم. دلم یکجورهایی خنک شده بود اما در عین حال دلم برایش می سوخت. نمی توانستم او را به این شکل نزارببینم. اما نه! این اشک، اشک تمساح بود. نباید او را می بخشیدم. حماقت محض بود اگر او را می بخشیدم. گناهش بزرگتر از این حرفها بود. مگر نه اینکه ما قبلا حرفهایمان را با هم زده بودیم و قول و قرارهایمان را گذاشته بودیم. پس واقعا جایی برای بخشش نبود.با خودم گفتم از سگ کمترم اگر او را ببخشم
دو دستش را از دو طرف دور بازوهایم حلقه کرد و من درمیان بازوهایش گم شدم. مرا سخت در آغوش گرفت
صورتش را به صورتم مالید و در گوشم زمزمه کرد و از من خواست تا او را ببخشم
از سگ کمتر شدم
و او را بخشیدم
اما چیزی در من جریان داشت. چیزی جدید. حسی جدید. متفاوت. انگار که نهالی از دل خاک بیرون زده باشد
می دانستم که دفعه دیگر او را نخواهم بخشید
می دانستم که چیزی درون من در حال تغییر است
می دانستم

Nov 16, 2009

The Ugly Duckling - The Gay Duckling


جوجه اردک گـی

ما در دنیای متن ها زندگی می کنیم. در دنیایی که از متن های مختلف تفسیرهای
مختلفی میشه و در زیر هر متن زیر متن های فراوانی وجود داره. نمی خوام خیلی مساله رو فلسفیش کنم اما می خوام در مورد داستان جوجه اردک زشت که فکر می کنم همه ما یه جایی توی کودکیمون یا این داستان رو خوندیم یا شنیدیم یا حداقل کارتون اونو از تلویزیون تماشا کردیم، صحبت کنم

نمی دونم چند تا از شماها وقتی که کوچیک بودین با خوندن داستان جوجه اردک زشت خودتونو
جای اون می ذاشتین و باهاش همذات پنداری می کردین، اما میشه از این داستان "خوانش" همجنسگرایانه ی
خوبی کرد که در اون صورت داستان خیلی از ماهاو البته نه همه ماها شبیه داستان اون جوجه اردکه. اردکی که اردک نبود و قو بود و با رسیدن به بلوغ این حقیقت براش روشن شد. بله بلوغ. من یه مقایسه ی کوچیک اینجا انجام دادم

داستان جوجه اردک زشت

یک بعد از ظهر آخر تابستان بود
وقتی که به دنیا آمد با دیگر جوجه ها فرق داشت
پرهای خاکستری عجیبی داشت که مادررا نگران می کرد زشت و بزرگ تر از بقیه جوجه ها بود
حیوانات دیگر با او رفتار دوستانه ای نداشتند
جوجه اردک های دیگر با او بازی نمی کردند و او را اذیت می کردند
مرغها به او نوک می زدند و همه ی حیوانات به او می خندیدند
او غمگین و تنها بود. مادرش به او دلداری می داد اما او غمگین و تنها بود
احساس می کرد کسی او را دوست ندارد و فکر می کرد که با بقیه برادرهایش فرق دارد
سرانجام او نتوانست این همه ناراحتی را تحمل کند از حیاط طویله خارج شد و دوید و دوید
به جنگل رسید
هر چه جلوتر می رفت پیدا کردن راه دشوارتر می شد
به مردابی رسید که در آن اردکهای وحشی زندگی می کردند
احساس تنهایی و خستگی می کرد
آنها گفتند که هرگز جوجه اردکی مثل او ندیده اند اما به او اجازه دادند که در آن مرداب بماند
چون مرداب به اندازه ی کافی و برای همه جا دارد
او خوشحال بود که می توانست از حیوانات بی رحم مزرعه دور باشد
بعد از آن اتفاقات مختلفی برای او افتاد
خطرات مختلفی را پشت سر گذاشت
و فصل ها را یکی پس از دیگری در تنهایی و ترس طی کرد
شنا کردن و پرواز کردن را آموخت تا بتواند جانش را از گزند دیگران حفظ کند
یک روز صبح که لای نیزار خوابیده بود، کش و قوسی به بالهایش داد و به آسمان پرواز کرد
او به سمت باغی که یک حوض بزرگ در وسط آن بود پرواز کرد
سه پرنده ی سفید زیبا روی آب دید. آنها قو بودند ولی او این را نمی دانست
خیلی نرم بدون اینکه بال بزند بالای سر قوها پرواز کرد و سرش را برای احترام خم کرد
در انعکاس آب قوی زیبای دیگری دید
دو کودک به سمت باغ دویدند و فریاد زدند: نگاه کن، یکی دیگه، این یکی از حتی از بقیه هم زیباتر است
آن جوجه اردک زشت حالا یک قو بود
قلب او پر از عشق به قوهای دیگر بود و فهمید که چه حقیقتی رخ داده است
اوهیچوقت فکر نمی کرد یک روز چنین اتفاقی بیفتد

داستان جوجه اردک گی

یک بعد ازظهر آخر تابستان بود
نامش را "س" گذاشتند ولی با دیگر بچه ها فرق داشت
بازیهایش و حرکاتش با کودکان هم سن و سالش فرق داشت
دیگران با او رفتار دوستانه ای نداشتند. بچه ها با او بازی نمی کردند و او را اذیت می کردند
پسرهای بزرگتر مزاحمش می شدند و او را به خاطر آنچه که بود مسخره می کردند
او غمگین و تنها بود. حتی مادرش هم به او دلداری نمی داد
احساس می کرد کسی او را دوست ندارد و فکر می کرد که با بقیه برادرهایش فرق دارد
سرانجام نتوانست این همه ناراحتی و قضاوت را تحمل کند و از همه جدا شد
به سرزمین دیگری رفت که آدمهای دیگری در آن زندگی می کردند
احساس تنهایی و خستگی می کرد
آنها گفتند که آن سرزمین به اندازهی کافی و برای همه جا دارد و اجازه دادند که "س" در آنجا بماند
او خوشحال بود که می توانست از آن آدمهای بیرحم دور باشد
بعد از آن اتفاقات مختلفی افتاد
آدمهای بیرحم آنجا هم بودند، همه جا بودند
خطرات مختلفی را پشت سر گذاشت و
و فصل ها را یکی پس از دیگری در تنهایی و ترس طی کرد
چیزهای زیادی آموخت تا بتواند قوی تر باشد و به زندگی ادامه دهد
آموخت و آموخت و آموخت
یک روز به جایی رفت که در آن آدمهای بزرگ و مشهور فراوانی بودند
سرش را برای ادای احترام خم کرد
در انعکاس آینه های آنجا مرد بزرگ و مشهور دیگری را دید
دو نفر به سمت او دویدند و فریاد زدند: نگاه کن "س" او حتی از بقیه هم بهتر است
س حالا یک مرد شده بود
قلب او پر از عشق به مردان دیگر همانند خودش بود
او هیچوقت فکر نمی کرد یک روز چینین اتفاقی بیفتد

Jun 2, 2009

The winner takes it all

First they ignore you.

Then they laugh at you.

Then they fight you.

Then you win

Mahatma Gandhi
---------------------

ابتدا تو را انکار می کنند

سپس به تو می خندند

وبعد با تو می جنگند

و تــو برنده می شوی

ماهاتما گاندی

May 12, 2009

The Invisible World of Mine


Even if you are a minority of one, the truth is the truth.
--Mahatma Gandhi--
ما در كشورمان مانند كشور شما همجنسباز نداريم
در كشور ما همجنس باز وجود ندارد
اين پديده در ايران وجود ندارد
چه كسي به شما گفته كه وجود دارد؟
بخشی از سخنان رئیس جمهور در دانشگاه کلمبیا

دنیای نامرئی من

----------------

من در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دیده نمی شوم
من در شهری راه می روم که کسی مرا نمی بیند
کسی صدایم را نمی شنود
و کسی مرا دوست ندارد
من جن یا پری نیستم اشتباه نکن
روح هم نیستم
من درست مثل خود آدمها هستم
مثل آنها حرف می زنم، راه می روم، غذا می خورم و زندگی می کنم
از نطفه ی آنها زاده می شوم، در کنار و دوش به دوش آنها زندگی میکنم
ولی دیده نمی شوم
آدمهای سرزمین من هرگز مرا ندیده اند
ولی داستانهای زیادی از پدر یا پدر بزرگ یا همسایه ی بغلی درباره ی من شنیده اند
که آن را پهلو به پهلو برای هم گفته اند
آدمهای سرزمین من، مرا به اسمهای توهین آمیززیادی نامیده اند
از من ترسیده اند، به من خندیده اند، از من فرار کرده اند، دشنامم داده اند
حتی گاهی مرا گرفته اند و در بند کرده اند و کشته اند
در ممالک دیگری از دنیا من مرئی هستم
آدمهای آن ممالک مرا دیده اند
وگاهی آدمهایی از سرزمین من که به آن ممالک سفر کرده اند هنگامی که باز گشته اند
برای دیگران چنین وچنان بودن من را تعریف کرد ه اند و
همگان از شنیدن آن انگشت حیرت به انگشت گرفته اند
من در شهری زندگی می کنم که در آن دیده نمی شوم
آن آدمهایی که تصادفا من را دیده یا شناخته اند
خود را به ندیدن زده اند و راهشان را کج کرده اند و رفته اند
انگار که هیچ چیز ندیده اند
آدمها می گویند که من باعث خجالت هستم
و اگر یکی از آدمها بفهمد که من در خانه اش زندگی می کنم
از من می خواهد که مخفی بمانم تا مبادا آبرویش را بر باد دهم
من سالیان سال در این سرزمین نامرئی زندگی کرده ام
هر چه فریاد زده ام کسی مرا ندیده است
در گوشه ای چمبره زده ام و نالیده ام
من یاد گرفته ام که دیده شوم و دیده نشوم
به دنیای نامرئی من قدم بگذار
دستت را به من بده تا گوشه های این دنیا را نشانت بدهم
راهمان از یک سوی رنگین کمانی آغاز می شود و در سوی دیگر آن پایان می یاید
رنگین کمانی که بالای باران اشکهایم شکل گرفته است
اگر نمی خواهی به دنیای من قدم بگذاری
بگذار من وارد دنیای تو شوم
بگذار دیده شوم
و مثل همه ی آدمهای دیگر
زندگی کنم
از تو نمی خواهم که مرا دوست داشته باشی
فقط بگذار دیده شوم
-------------------------------------------
پاورقی
لفظ همجنسبازبه نقل از گوینده ی مطلب در اینجا آورده شده است که در معنی با
واژه ی همجنسگرا یا دگر باش تفاوت دارد

Nov 25, 2008

عشق کودکی


تابستان 87، عصر جمعه، تهران
مسجد الجواد، مجلس ختم یکی ازاقوام مامان
---------------------------------------
دوسه تا کوچه پایین تر از مسجد،توی یه کوچه ی خلوت ازترس اینکه مبادا کسی مارا ببیند از پ جدا میشوم. با او قرارمیگذارم که یک ساعت دیگر دوباره همانجا منتظرم باشد. او را می بوسم و میدوم به سمت مسجد
دیر کرده ام. آقایی که فوت کرده از اقوام نزدیک است و مامان کلی سفارش کرده که حتما باید در مجلس حاضر شوم. لجم می گیرد.هیچ میل به آمدن نداشتم به خصوص که جمعه عصر است و عصرهای جمعه را همیشه با پ هستم
مطابق معمول همه ی ختم ها، اقوام درجه ی یک متوفی دم در مجلس به خط شده اند وباید یکی یکی به آنها تسلیت گفت.اینجا برایم سخت ترین جای مراسم است. این کار را دوست ندارم
شروع می کنم از نفر اول
- تسلیت میگم انشالله غم آخرتون باشه
نفر دوم...
- تسلیت میگم
نفر سوم...
نفر چهارم...
احساس میکنی که هیچوقت این صف تمام نخواهد شد...نمی دانم به چند نفر تسلیت میگویم ولی از همه ی این مردهای به خط شده دوسه تایی را بیشتر نمیشناسم
بعضی ها جوان بودند و حالا مردی شده اند
بعضی ها پیر و فرتوت
بعضی ها را هم حتی به عمرم ندیده ام
میان این همه آدم به خط شده فقط یک نفر، یک نفر را خوب خوب می شناسم ، نزدیکترین مرد به سالن، سر خط، حالا دیگر مردی میانسال است، اما هنوز همانطور خوش سیما.... همانطور محجوب و با وقار است، پسر متوفی جا می خورم...حسابی جا می خورم ...اینجا چه می کند...آن سر دنیا زندگی میکند و اصلا انتظار ندارم که او را اینجا ببینم. دلم یک جوری می شود... نمی دانم غصه است یا شادی...نمی دانم چیست
مرا می شناسد...چشمانش برق میزند. جلو میروم...رویش را می بوسم... تسلیت می گویم
اسمم را می گوید و از من تشکر میکند... احساس خوبی دارم.از اینکه آمده ام خوشحالم. یکی آن بالا نشسته و مشغول روضه خوانی است. جایی خالی پیدا می کنم ومی نشینم...از دور با تکان دادن سر با چند تا از دوستان و آشنایان احوالپرسی می کنم
خاطرات کودکی بر سرم هجوم می آورند. سرم را بر می گردانم ویکبار دیگر او را نگاه می کنم.او ف است
ف عشق آتشین روزهای کودکی من. یک صحنه از کودکی مثل یک تابلو جلوی چشمم زنده می شود
من شش یا هفت سال بیشتر ندارم
ف جوان است. نمی دانم چند سال شاید نوزده یا بیست سال دارد.. از نظر من خیلی بزرگ است. شمال هستیم.
خانه ی ییلاقی خانواده ی ف
خیلی ها هستند...خاله ها ... دایی ها
بحث در مورد ف است
اگرف کنکور قبول نشود باید برود سربازی... مادرش نگران است...گریه می کند
جنگ است...جنگ. من نگران ف هستم. حرف های بزرگترها به صورت محوو نامفهوم به گوشم میرسد
شاید ازمرزبا قاچاقچی فراریش بدهند. مادرش باز هم گریه می کند چون اینطوری شاید سالهای سال او را نبینند
خاله می گوید چندسالی ف را نبینیم بهتر است از اینکه برود جنگ و بلایی سرش بیاید و هیچوقت او را نبینیم
من هم راضی میشوم که بهتر است ف با قاچاقچی برود تا اینکه به جنگ برود
راضی میشوم که چند سالی او را نبینم. بچه ها توی حیاط مشغول بازی هستند...من توی بالکن کنار مادرولو شده ام
حرف های بزرگترها را گوش می کنم و ف را می پایم که توی حیاط روی یک صندلی حصیری نشسته و کتاب می خواند. باد موهای روی دستش را تکان میدهد و من بیشتر عاشق ف می شوم
ف با من خیلی مهربان است...من را از همه ی بچه ها بیشتر دوست دارد... همه این را می دانند
برایم شکلات و اسباب بازی میخرد. فقط برای من..این عالیست. عشقم را به کسی نمی گویم
خاله همینطور که از جایش بلند می شود به لهجه ی شمالی به مامان میگوید
بی خود تی دیل آشوبا نکن تی بالا میسر
اما من دلم آشوب است.. آشوب. نکند که ف به سربازی برود وتیر بخورد و هیچ وقت بر نگردد. از جایم بلند می شوم و دوان دوان پیش ف می روم. به من میخندد. روی پایش می نشینم
دست های بزرگ و مردانه اش را به روی صورتم می کشد. زیرچشمی سینه اش را نگاه می کنم. موهای مشکی مشکی. سرم را روی سینه اش میگذارم ...احساس می کنم که امن ترین جای دنیا اینجاست
از ف می پرسم که آیا کنکور قبول می شود؟ ف می خندد و با تعجب نگاهم می کند و می گوید نه... می گوید فکر می کند که قبول نخواهد شد... غمی در چشمانش می نشیند و خیالش به جایی دور می رود... دستم را دور گردنش
می گیرم و سرم را روی شانه اش می گذارم... ازخدا می خواهم که ف کنکور قبول شود...هر روز دعا می کنم
به تهران بر میگردیم...باز هم مدرسه
یک روز از مدرسه که با خانه برگشته ام
مادر با پدر مشغول صحبت است. به او می گوید که ف رفته است... میگوید که ف با یک قاچاقچی به اروپا رفته است
می گوید که فعلا از او خبری ندارند و قاچاقچی گفته است که دو یا سه هفته ی دیگر منتظر تماس او باشند
مادر می گوید که ف قبل از رفتن از همه خداحافظی کرده و عذرخواهی کرده که مجبور شده اینطور با عجله و
بی خبر برود
دلم می گیرد. بغض گلویم را می گیرد. احساس خفگی می کنم. احساس تنهایی
از اینکه برای من پیغامی یا چیزی نگذاشته خیلی خیلی دلم می گیرد
ف دیگر اینجا نیست و شاید سالهای سال او را نبینم. آن شب را تب می کنم. مادر مرا پاشویه می کنند. صبح می فهمم که تمام شب ف را صدا میزده ام. چند روزی میگذرد وچند سالی. ف را فراموش می کنم. دغدغه های بزرگتری دارم و ترس هایی بزرگتر. کنکوروسربازی گریبان من را هم می گیرد. ازف خبرهایی کم وبیش میرسد. می گویند که کاروبارش خوب است. زن دارد یک زن خارجی و دو تا بچه حالا اینجاست.
به خودم می آیم. ختم تمام شده است. همه در حال خوش و بش و خداحافظی هستند. یک راست به سمت ف
می روم
مرا در آغوش می گیرد. پسرش را صدا می زند و نشانم می دهد. یک پسر ششش هفت ساله
از من می پرسد که چرا زن نگرفته ام. مطابق معمول با شوخی و خنده از جواب دادن طفره می روم. عادت کرده ام
باید بروم. پ منتظرمن است. دنیای واقعی من آنجاست. به او می گویم که جایی دیگر دعوت دارم و باید بروم
خداحافظی می کنم از ف و دیگران
مادر پشت چشم نازک می کند و غر میزند که باز دارم کجا می روم
اعتنایی نمی کنم
پ همانجا منتظر من است. سوارماشینش میشوم. دستش را می گیرم و از داخل کوچه به سمت چپ می پیچم و میرویم

Nov 11, 2008

زنده باد اینترنت


شونزده یا هفده سالم بود که دستم به اینترنت رسید
شنیده بودم که همچین چیزی اومده ولی هنوز خودم دستم بهش نرسیده بود. خب بالاخره اون موقع که مثل الان نبود کامپیوتر و اینترنت اینقدر راحت در دسترس همه باشه. پدر و مادر من هم با داشتن کامپیوتر مخالف بودن چون عقیده داشتند که کامپیوتر مزاحم درس و مشق من خواهد شد
دوستی صمیمی داشتم که به اینترنت دسترسی داشت
من و اون دوست می نشستیم پای کامپیوتر و دنبال چیزهای مختلفی می گشتیم که دوستشون داشتیم
و سالهای سال خواسته بودیم که بیشتر ازشون بدونیم
خواننده ها و هنر پیشه ها
متن آهنگ ها یا همون لیریک ها
ورزش ،بازی، سکس و خلاصه دنیای غریبی بود برای ما
خیلی غریب...دهنمون از تعجب باز می شد که به این راحتی همچین اطلاعاتی رو میشه پیدا کرد
داشتن چیزی به نام ایمیل و ارتباط به این راحتی با دیگران
اندیشه ی اینکه میشه به جاهای دیگری از دنیای بیرون ازمرزهای سر به فلک کشیده ی این مملکت
سرک کشید و میشه آدمهایی رو دید و شناخت که به دوردست ها تعلق دارند احساس جدیدی بود
احساس آزادی
.
.
یکی از این شبها که منزل اون دوست مهمون بودم
بعد از مدتها مترصد نشستن
این فرصت رو پیدا کردم که تنها بپینم پشت کامپیوتر
ودنبال واژه ی
Gay
گشتم که خوب هزاران هزار وب سایت مختلف ظاهر شد با هزاران هزار عکس و مطلب جورواجور
دوست داشتم که دوربینی وجود داشت تا می تونستم قیافه ی خودمو جلوی صفحه ی کامپیوتر توی اون لحظه ببینم
که چطور به اون تصویرها خیره شده بودم
تصویر مردهایی که با اندام متناسب همدیگرو در آغوش گرفته بودند
تصویر مردهایی که همدیگر رو می بوسیدند
تصویر مردهایی که کنار هم دراز کشیده بودند
همه ی این مردها ظاهری ایده آل و دوست داشتنی داشتند
تجسم آن چیزی که سالها در ذهن من ساخته و پرداخته شده بود
میدیم که این تصور و این رویا فقط متعلق به من نیست بلکه آدمهای زیادی در این دنیا زندگی می کنند
که مثل من هستند همون چیزی اونها روشاد می کنه که من رو شاد می کنه
این یه پیروزی بود
یه حس اطمینان
یه حس خوب امنیت
دومین چیزی که دنبالش گشتم
Gay + Iran
بود و در کمال تعجب چندتا وب سایت در این مورد پیداشد
جالترینش جایی بود به اسم گی ایران که پر از چیزی بود که امروز به نام پروفایل ساخته و پرداخته شده
اطلاعاتی چندخطی در مورد یک نفر با یک اسم مستعار و آدرس ایمیل
ازطریق همین وب سایت با چندین نفر آشنا شدم
وفهمیدم که تنها نیستم
ردوبدل شدن اطلاعات به سرعت صورت گرفت
و به مرور از دنیای مجازی اینترنت به دنیای حقیقی کشیده شد
آدمهایی واقعی که مثل من بودند
شاید نه به زیبایی و تناسب اندام اون تصویرهای اینترنتی ولی واقعی و قابل لمس
میشد اونها رو دوست داشت ودر آغوش کشید
میشد در کنارشون شاد بود و خندید
میشد در کنارشون توی خیابون پسرها رو دید زد و به به و چه چه کرد
بدون اینکه مجبور باشی چیزی رو پنهان کنی
بدون اینکه مجبور باشی درباره ی ماشین و سکس با دخترها و فوتبال اراجیف ببافی
بدون اینکه مجبور باشی از چیزهایی حرف بزنی که برات هیچ جذابیتی نداره
واینها همه به مدد پدیده ای بود به نام اینترنت
حالا دیگه این اینترنت افسانه ای همه جا هست
بالاخره هر کسی توی هرجایی از این مملکت یه طوری بهش دسترسی داره
واین منوخیلی خیلی شاد می کنه
گاهی فکر می کنم اگر اینترنت نبود
حال و روز این همه آدم تنها به کجا میرسید
آدمهایی که حالا خیلی هاشون برای خودشون یه جای کوچکی توی این دنیای مجازی دارن
تا خودشونو به هر شکلی که دوست دارن به دیگران عرضه کنند
آدمهای شبیه خودشونو پیدا کنند باهاشون حرف بزنند
نه اینکه با هزاران هزار احساس گناه احمقانه
وحس تنهایی مرگباردر کنج یک اتاق روزها و شبها رو بگذرونن
زنده باد ما
زنده باد آزادی
زنده باد این پرچم هفت رنگ
زنده باد صلح
زنده باد انسان
رنده باد زندگی
زنده باد اینترنت

Nov 8, 2008

بــلــوغ



بلوغ برای من دوبار اتفاق افتاد. شاید برای بیشتر
کسانی مثل من هم همینطور بوده باشد
بلوغ اول میان من و همه ی پسران دیگر مشترک بود
همان بلوغی که هر نوجوانی خواه ناخواه تجربه کرده
شاید سیزده یا چهارده سال داشتم که بدنم از داخل ترکید
احساس بلوغ، احساس عجیب وتجربه نشده ای بود
موهایی که روی دست ها وپاها و صورت و اطراف آلت تناسلی شروع به رشد کرد
بزرگ تر شدن بینی
رشد بدنی
دورگه شدن صدا
حس شدید جنسی دیوانه وار
و از همه مهمتر یک حس غریب که فکر می کنی وجودت را به لرزه می اندازد
بدنت را داغ می کند
روحت را غلغلک می دهد و عقل از سرت می پراند
حس دوست داشتن، حس عاشق شدن
این حس برای من حس ممنوعه بود
فقط برای خودم
با هیچ کس راجع به آن حرفی زده نشد برای سالهای سال
در ذهن خودم...همه چیز فقط در ذهن خودم اتفاق می افتاد و شکل می گرفت
در ذهن خودم عاشق می شدم
در ذهن خودم او را در آغوش می گرفتم، لمس می کردم و می بوسیدم
و در ذهن خودم با او وداع می کردم
وداعی که سخت ترین وداعها بود، وداعی بی دلیل
کم کم یادگرفتم که این وداع گریزناپذیر است
یاد گرفتم که جنس من با آدمهایی که عاشق آنها می شوم فرق دارد
آنها عاشق موجود دیگری می شوند به نام زن
بزرگتر شدم
یاد گرفتم که چطور همیشه نقابی بر چهره داشته باشم
یاد گرفتم که چطور وانمود کنم که موجودی به نام زن رامن هم می شناسم
یاد گرفتم که شبیه آنها باشم
کم کم نقاب بخشی از چهره ام شد
خودم را گول زدم که من هم شبیه آنها هستم
من هم روزی زن و بچه خواهم داشت
بلوغ دوم
زمانی بود که این نقاب را از چهره ی خودم کندم
روزی که روبروی آینه نشستم
و به خودم این حقیقت را قبولاندم که من یک همجنسگرا هستم
خوب یادم هست که آنروز یک روز پاییزی بود درست مثل امروز
منقلب شدم
از باور این موضوع به شدت دچارترس شدم
ترسی که خودم برای خودم ایجاد کرده بودم و دیر یا زود باید اتفاق می افتاد
مدت زمان کوتاهی سرخورده و افسرده بودم
چون احساس می کردم که شاید گی بودن برای من عیب و ایرادی باشد
اینکه بچه و همسری نخواهم داشت برایم دردناک بود
شاید تا آخر عمر تنها بمانم
هیچکس مرا دوست نخواهد داشت
طرد خواهم شد و هزار جور فکر و کابوس دیگر
ولی با گذشت زمان همه چیز عوض شد
همه چیز
سعی کردم روی چیزهای دیگری تمرکز کنم
آدمهایی شبیه به خودم را پیدا کنم، از جنس خودم
تبدیل به موجودی جدید شدم
موجودی شاد
پر از فکرها و ایدها
پر از عشق های واقعی...عشق به آدمهایی شبیه من
تلاش برای ساختن دنیایی زیبا، برای ساختن دنیایی
که انسانها برای من در آن دنیا سهمی قائل شوند
تلاش کردم تا حق خودم را به عنوان یک انسان از این دنیا بگیرم
تلاش کردم قوی باشم و مهربان
هنوز هم تلاش می کنم
راه زیادی پیش روی من است
پیش روی ماست
زیباترین دریا، دریایی است که هنوز به آن قدم نگذاشته ایم
زیباترین روزهایمان را هنوز زندگی نکرده ایم
وزیباترین حرف، حرفیست که هنوز برایت نگفته ام

Oct 14, 2008

من در این تاریکی

بعضی از ما انسانهای مدرن
به شما بر نخوره با شما نیستم
بعضی آره فقط بعضی از ما انسانهای مدرن، انسانهای بسیار بسیار عجیبی هستیم
شاید انسانهایی بدبخت وقابل ترحم
برعکس همه ی حرفها و شعارهایی که در مورد چیزهایی مثل
دهکده ی جهانی و درد مشترک و این حرفها میزنیم
دنیای خیلی خیلی کوچیکی داریم
توی کله ی هر کسی یه دنیای کوچیکه که هرکس به اون دنیای خودش حکومت می کنه
و سعی می کنه از اون دنیا محافظت و نگهداری کنه
مرزهای مشخص
محدوده های تعیین شده
خط قرمزهای فراوان
بعد از یه مدت که سن و سالمون به یه حد مشخصی رسید
توی کله مون
این مرزها و خط قرمزها تنگ تر و تنگ تر میشه
و ضخیم...خیلی خیلی ضخیم و سفت
اونقدر ضخیم که دیگه نه چیزی میتونه به محدوده اش وارد بشه و نه خارج
این نقطه، نقطه ی وحشتناکیه
آره خیلی خیلی وحشتناک
چون این نقطه همون جاست که ما دیگه قادر به پذیرش هیچ چیز جدید نیستیم و قادر به رد کردن هر چیز غلطی که توی کلمونه...چون اون دیوار خیلی خیلی ضخیم شده
هر چی که هست اون تو می مونه و نمیشه که خارج بشه و هیچ چیز جدیدی هم نمی تونه که وارد بشه
ما تصور می کنیم که خیلی خیلی انسانهای روشنفکر،فرهیخته وخوبی هستیم
ولی غافل از این نکته که اصلا اینطور نیست ما همه چیز رو با مقیاس کله ی خودمون می سنجیم
و معیارهای خوب یا بد دونستن چیزها یک سری معیارهای ثابت و منجمد و پوسیده ی نخ نما توی کله ی ماست
واینجا جاییه که ما تمام اون فرضیاتی رو که توی مخمون تلنبار شده رو به شکل یک اصل می پذیریم
میشه یک حقیقت...وحی منزل...انگار که فقط همون چیزی که مابهش اعتقاد داریم درسته
برای دفاع از خودمون و مخالفت با دیگران از اطلاعاتی که توی همون دیوار و محدوده ای که ازش حرف زدم
استفاده می کنیم...هر چقدر هم که حرف کسی درست باشه ما حتی اگر هم بخوایم نمی تونیم قبولش کنیم چون
دیوار ذهنمون اونقدر ضخیمه که دیگه نه چیزی میتونه به محدوده اش وارد بشه و نه خارج
و این یه فاجعه است
یه فاجعه ی اسفناک
دور هم جمع میشیم
مثلا توی یه کافی شاپ...یا توی یه بلاگ
تبدیل میشیم به یک دهن که همینطور فقط اون چیزهایی رو که توی مخ خودشه بلند بلند تکرار می کنه
دیگران هم همین کارو می کنن... هر کسی از دنیای خودش حرف میزنه و بعد پا میشه میره بدون هیچ تغییری..بدون هیچ اضافه یا کم شدن اطلاعاتی
و همه ی افراد اون جمع هم به خودشون می بالند که توی یه جمع سطح بالا و حسابی شرکت کردند و خیلی خیلی آدمهای با شعور و احیانا متفاوتی هستند
و اصلا حواسشون نیست که
دیوار ذهنشون اونقدر ضخیمه که دیگه نه چیزی میتونه به محدوده اش وارد بشه و نه خارج
مثلا به اینکه دگرجنسگرا هستیم و این اصل رو توی کلمون پذیرفتیم که یه همجنسگرا یه منحرف جنسیه و خیلی افتضاحه که کسی همجنسگرا باشه
برعکس این هم هست که یک همجنسگرا هستیم و این اصل رو توی کلمون پذیرفتیم که یه همجنسگرا بهترین موجود دنیاست..مهربون ترینه...با ادب ترینه و خیلی ترینهای دیگه
اگه زن باشیم...پافشاری می کنیم که زن ها خیلی خیلی بهتر ازمردها هستن و اگه مرد باشیم به این اعتقاد میرسیم که زن جماعت چنین است و چنان است
وخیلی چیزهای کوچیک و بزرگ دیگه
هر چقدر هم کتاب بخونیم...حرف بزنیم...سفر کنیم...یا حتی تجربه کنیم
هیچ چیزی تغییر نخواهد کرد چون
دیوار ذهنمون اونقدر ضخیمه که دیگه نه چیزی میتونه به محدوده اش وارد بشه و نه خارج
ولی در کنار همین "بعضی انسانهای مدرن"
یه گروه کوچولوی نازنینی هم زندگی می کنند
گروهی کوچک که امید رو تو دل آدمهای مثل من زنده نگه میدارند
اونا ذهنشون مثل یه علفزار پاک وسبزووسیعه
که حصاری دورش نیست ومیتونه همینطوری ادامه پیدا کنه
از دور که نگاه می کنی همینطوری تا دور دست ها سبز سبزه
این انسانها همون هایی هستند
که آدمها رو از روی رنگ پوست، مذهب یا گرایش جنسی قضاوت نمی کنن
این آدمها آدمهای هستند که به زن یا مرد بودنت توجهی نمی کنن
این آدمها آدمهای هستند که به حیوونات و طبیعت احترام میگذارند
آدمهایی که به قول سهراب
در این تاریکی
فکر یک بره ی روشن هستند
تا بیاید علف خستگی شان را بـچرد
-------------------------------------------------------
من در اين تاريكي فكر يك بره روشن هستم كه بيايد علف خستگي‌ام را بچرد
من در اين تاريكي امتداد تر بازوهايم را زير باراني مي‌بينم كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد
من در اين تاريكي درگشودم به چمن‌هاي قديم به طلايي‌هايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم
من در اين تاريكي ريشه‌ها را ديدم و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم

سهراب سپهری